از من آزرده مشو، میروم از خانه ی تو، قبل رفتن تو بدان عاشق و بی تقصیرم، تو اگر خسته ای از دست دلم حرفی نیست، امر کن تا که بمیرم به خدا می میرم..
من همان قاب تهی خسته و بی تصویرم،
که برای تو و تصویر دلت می میرم..
دیشب دفترچه قسطامو ورق می زدم. تمومی نداره! تا آخر عمر بدهکار مهربونیاتم..
پرستوهای محبت از سرزمین دل انسان ها پر کشیده اند، به را های دور..
دیگر گلهای مهربانی در دل کسی جوانه نمی زند.
نشانی از عشق اگر هست، تنها رد پایی است.
آن هم سال هاست که پوشیده شده، با برف های سرد و سنگین بی اعتنایی..
حالا دیگه من تنهام، تنها تر از همیشه. آهنگی که مدام تو گوشم تکرار میشه فریاد مظلومانه ی جیرجیرک تنهای باغچست. صدایی که خیلی برام آشناست. چیزی شبیه در خود شکستن..
کجاست قبر تو جانم؟ کجا به خاک فتادی؟ پیام مرگ خودت را عزیز من به که دادی؟ هر آنچه ناله به دل داشتم به نامه نهادم، چه قدر نامه نوشتم چرا جواب ندادی؟..
در همه جای این زمین هم نفسم کسی نبود، زمین دیار غربت است از این دیار خسته ام..
دو نگاهی که کردمت همه عمر، نرود تا قیامت از یادم. نگاه اولین که دل بردی، نگاه آخرین که جان دادم..
زندگی شاید همین باشد: یک فریب ساده و کوچک!
آن هم از دست کسی که فکر می کردی همه چیز توست، همه کس تو...
چه تنگنای سختی است! یک انسان یا باید بماند یا باید برود. و این هر دو اکنون برایم تهی شده است و دریغ که راه سومی هم نیست..